Quantcast
Channel: ماهان 98
Viewing all articles
Browse latest Browse all 9643

چه کنیم؟

$
0
0

فرهنگ مهرپرور که از دنیا رفت ما اصفهان سفر بودیم و من کلی گریه کردم. یک برنامه داشتند جمعه ها عصر که مسابقه ای برگزار می شد. اسمش یادم نیست اما صحنه هایش یادم هست. این روزها هم عروسک گردان کلاه قرمزی از دنیا رفت. برای همسن و سالهای من کلاه قرمزی هنوز همان طعم بچگی هایمان را دارد. لااقل برای من که دارد. عیدهای این سالها هم تنها چیزی که از تلویزیون تماشا می کردم کلاه قرمزی و پایتخت بود. خاطره های بچگی ما یکی یکی دارند می روند. انگار که بگویند وقت مهمانی تمام است و باید کم کم برویم و جایمان را بدهیم به بعدی ها. بعدی هایی که اینقدر ذائقه هایشان با ما متفاوت است که یاد ما در خاطرشان نخواهد ماند: پرین، پاریکال، بلفی و لیلیبیت، بنر، هاج زنبور عسل، چوبین، فوتبالیست ها، بندانگشتی، ممل و دختر مهربون، نل، بل و سپاستین، بچه های کوه آلپ، بچه های مدرسه والتز، زنان کوچک، آن شرلی، شرلوک هولمز، پوآرو، کارآگاه درک، سریال جنایی هنی، مسافر کوچولو، ...روزگار خوبی بود. و من شیطان که خانه بند نمی شدم. تا زمانی که رفتم مدرسه راهنمایی که تا سه عصر طول می کشید مدام در کوچه می دویدم. دختر لاغررررری که انرژی اش تمام نمی شد. غذا نمی خوردم اما پر از انرژی بودم. روزهای خوبی بود. غصه روزهای من از دبیرستان شروع شد و روزهای بلوغ. 

از همان روزها هم چیزی از این زندگی من را آزار می داد. چیزی که بی مفهوم بود. یادم هست که همان روزها هم دغدغه من این بود که این شیمی زیست زمین شناسی که دوستشان داشتم فراوان و  فیزیک ریاضی را که درست یادمان نمی دانند و هندسه که عاشقش بودم به چه کاری از زندگی من می آید؟! می خواندم نمره خوب می گرفتم اما درونم آزار بود. یادم هست که روزهای سال سوم که باید می رفتیم مدرسه دیگری امتحان می دادیم به دوستم می گفتم احساس می کنم این دانسته ها فنجان قهوه شیشه ای است که قهوه ها روی آن معلق مانده اند. در عمق فنجان قهوه چیزی نیست که آنها را نگه دارد و قهوه ها در سطح معلق اند. این بخش خالی همان ربط این دانش به زندگی روزمره بود. دوستم سکوت کرد چون اصلا نمی فهمید من چه می گویم اما من یادم هست چون عمری را برای پر کردن آن بخش خالی گذاشتم. الان آن بخش خالی پر شده است. اما غلظتش هنوز به اندازه آن قهوه نیست. 

این هفته آخرین جلسه تدریس من بود. جمع بندی کردم از مطالب گفته شده و در مورد امتحان از دخترها خواستم که تحلیلی از آنچه در کلاس به آنها آموخته ام از یکی از مسائلی که درگیر آن هستند برای من بنویسند و نگران نمره نباشند. توضیح دادم که تلاشم بر این بوده که هر کسی هر جلسه سر کلاس می آید فقط برای یادگیری آمده باشد نه ترس از نمره یا ترس از حضور و غیاب. و تلاش کردم که کلاس درگیر با مسائل آنان باشد. بعد دخترها شروع کردند که سرکلاس شما تنها کلاسی بود که ما استرس نداشتیم. یاد گرفتیم. نگاه مان به مسائل عوض شد. یادگرفتیم بدون افراط و تفریط دیدگاه را گزارش کنیم. متعصب نباشیم. و یکی شان چیزی گفت که نزدیک بود گریه کنم آنجا. گفت من از کلاس شما یاد گرفتم خودم را ببینم و به خودم اندازه دیگران احترام بگذرام و مخالفت ها را بپذیرم اما خودم را هم در تصمیم گیری درباره مسائل در نظر داشته باشم. گفتم اگر از کلاس من این را یاد گرفته باشی من موفق بوده ام در این ترم. بعد هم خداحافظی کردیم و تمام. 

کلاس بعدی خانمها بزرگسال تر و البته کمی غیرمنعطف تر بودند.و بین ما اختلاف نظرها بود در مباحث. برای آن کلاس هم شیوه کلاس قبلی را داشتم و امتحان آنها را هم هیمن بحث تحلیلی مطرح کردم. و خداحافظی کردیم.  

چند کلاس داشته ام که بعدش اینقدر خوشحال بوده باشم از آنچه یاد گرفته ام در طول ترم؟ از زمانی که وارد مدرسه شدم تا الان که پایان نامه دکترا می نویسم تنها کلاس لذت بخش برای من شیمی دبیرستان بود. بعد از آن دیگر از کلاسی لذت نبرده ام. البته دلیل دارد و آن اینکه ارتباط آنچه در دانشگاه یاد می گرفتیم را با زمینه زندگی نمی فهمیدم. لذت هم نمی بردم. دلم میخواهد الان دانشجو باشم. الان که کم و کیف کار دستم آمده. الان که می دانم دانشجو بودن یعنی چه. الان که می دانم چطور باید درس خواند. طرح تحقیق نوشت. پژوهش کرد. یادم می آید که تدریس را دوست نداشتم. تجربه این ترم برای من شیرین بود. حالا دلم می خواهد تدریس کنم و ایده های پژوهشی ام را با دانشجویانی که هم ذائقه من هستند ادامه بدهم. همچنان تمایلی به هیات علمی شدن در این سیستم معیوب آموزشی ندارم. 

می خواستم چیز دیگری بنویسم. یادم نیست حتی چه می خواستم بنویسم... 

 


Viewing all articles
Browse latest Browse all 9643

Latest Images

Trending Articles