Quantcast
Channel: ماهان 98
Viewing all articles
Browse latest Browse all 9643

یادم آمد…اصالت زندگی

$
0
0

در دو پست قبل جمله ای از هایدگر گذاشتم در ارتباط با زندگی اصیل و تنهایی و عزلت. این نوشته را می نویسم هم در این باب و هم در خصوص سوالی که یکی از دخترها که بعد از کلاس از من پرسید توجه به خود و در نظر گرفتن خودمان چه تفاوتی با خودشیفتگی و خودخواهی دارد؟ دختر من که شاید البته چند سالی تنها از من کوچکتر است و تنها بواسطه اینکه به او چیزی آموخته ام دختر من می خوانمش ، اینجا را نمی خواند اما شاید کس دیگری گذرش به اینجا بیفتد و بخواند. و مهمتر از ان اینکه این نوشته را اول برای خودم می نویسم. که بدانم آیا من اصیل زندگی می کنم؟ آیا من در مسیر زندگی اصیل هستم؟ زندگی اصیل چه مختصاتی دارد؟ و آیا نوع زندگی که باعث تنهایی و جداماندگی می شود پسندیده است؟ و آیا بودن در جمع و با دیگران چه لطف و مزیتی دارد که باید بخاطرش شبیه دیگران زندگی کرد؟ و آیا ایراد تنهایی چیست که حتما باید کنار جمع بود؟ 

اینطور نیست که در ذهن هر کسی باشد این سئوالها. این سئوالها باید در ذات کسی باشد به نظرم. یعنی از بین ما شش بچه این تنها دغدغه من بود. از بین دوستان دبیرستانم هیچ کدام درگیری های من را نداشتند. تنها چیزی که از من می دیدند پختگی بود . فکر می کردند من چیزهایی می دانم و متوجه آنها هستم که آنها نیستند. خوراک من کتاب بود و کتاب. زمانی یکی از استاتیدم می گفت خواندن این رمان ها بی فایده است و فقط برای مقدمه علاقمندی به کتابخوانی خوب است. من قبول کردم اما همچنان رمان خواندم و الان می دانم رمان خواندن نه تنها لازم که بسیار ضروری است. جای دیگری نمی توانی حیات یک انلگیسی فرانسوی قرون وسطایی انقلاب فرانسه ای خیانت دیده رنج کشیده دلشکسته و ... را بفهمی مگر در یک رمان. و این تنها مزیت رمان نیست. چیزهایی بسیار عمیق و انسانی در رمان هست که هیچ جای دیگری یافت نمی شود. مثل جنگ و صلح تولستوی مثل برادارن کارامازوف مثل آناکارنینا...

من بدنبال جواب یک سئوال پنهان بودم. خودم نمی دانستم سئوالم جیست فقط می دانستم این سطح از زندگی من را قانع نمی کند. این سطح ظاهری این سطح همگانی. یادم هست که خانم برادر سوم که عروس ما شد من با شوق کتابخانه ام را نشانش دادم و گفتم کتاب می خوانی. 15 ساله بود و علاقه ای به کتابخوانی نداشت. اما علاقه بسیاری به چیزهای دیگر داشت. 

این شد که کم حرف شدم. سرم به کتابهایم گرم بود. چون در آنها چیزهایی پیدا می کردم که آتش درونم را خنک می کرد. یادم هست یکی از کتابهای مطهری را می خواندم و درباره سنت الهی در کمک به هر آنکس که کمک بخواهد نوشته بود . از حجم معنایی که آن نوشته داشت و شیرینی آن که بر جانم نشسته بود مدتها در اطاق راه می رفتم. یا بعد از خواندن مطلبی از جا بلند می شدم و از شدت ذوق خواندنش لبخند از لبانم کنار نمی رفت. 

این بود که خیلی های جذب من می شدند اما کنار من نمی ماندند . چون بعد از مدتی فاصله بین من و آنها مشخص می شد. نه آنها تلاشی برای نزدیکی به دنیای من داشتند نه من از دنیای آنها چیزی می فهمیدم. من از نظر دیگران دختر خوبی هستم که ارتباط با او مشکل است. دوستان معدودی هم که دارم همیشه مورد سئوال دیگران هستند که چطور با من کنار آمده اند؟ دوستی های 20 ساله ، 15 ساله ، دهساله ... 

سالهای بودن با او برای من در عین سختی بسیار پربار بود. چون باعث شد من به لایه هایی از خودم فرو بروم که تابحال نرفته بودم. من با درونی از خودم آشنا شدم و برسیمت شناختمش که تا بحال به او بی توجه مانده بودم. عکس العمل دیگران در برابر رفتار غیرآشنای من و کوتاه نیامدنم در برابر معیارهایی که نمی فهمیدمشان من را متهم به غرور، بی ادبی، خودسری و خودخواهی کرده بود و این ماجرای تکرار شونده خشمی را در من ایجاد کرده است که هنوز هم بخشی از آن باقی است. 

من چیزهایی می فهمیدم که دیگران نمی فهمیدند. من چیزهایی از زندگی درک می کردم که دیگران درک نمی کردند. من چیزهایی می گفتم که برای دیگران قابل فهم نبود. من هیچ وقت با کسی درباره ظاهرش تیپش مدل لباس و رنگ مو و  ... صحبت نکردم. اینها همه من را تنها کرد و متهم به چیزهایی که گفتم. 

همه اینها در کنار دوران سختی که با او گذراندم به مقتضای شرایط ما، من را مجبور کرد که کاری برای خودم بکنم. تشنگی همیشه من برای پیدا کردن جواب سئوالهایی که حتی نمی دانستم کدامند بالاخره بعد از حدود 15 سال جواب داد. امسال عید من کانال ملکیان و سروش را پیدا کردم. و از آن زمان تا بحال شاید بالغ بر 200 ساعت سخنرانی هایشان را گوش داده ام. و چیزی که جالب تر بود اینکه شنیدن حرفهای آنها مثل گردگیری از ذهن من بود که اول باعث شد بدانم سئوالهایم چیست. درگیری من بین آدمهایی که من را به جرم متفاوت بودن، متهم و دشمن خودشان تلقی می کردند، فرصت رسیدگی به خودم را از من گرفت. مدام باید درگیر می بودم که یا دفاع کنم یا کنارشان بزنم. 

اما امسال عید بالاخره فرصتش فراهم شد که به خودم برسم. در این رسیدگی متوجه شدم که آنچه تا بحال فکر می کردم درست بوده. حداقل برای کسانی که با مشرب فکری ملکیان و سروش در مسیر زندگی موافق هستند. من این دو را نمی شناختم و دست بر قضا آشنا شدم و اتفاقا هم همفکر درآمدیم. خاطرم هست که سالهای پیش به دوستم می گفتم ما نباید فکرمان را دست کسی بدهیم. بلکه باید محتوا را بگیریم و پالایش کنیم. یا دوباره به دوستی می گفتم باید با کسانی باشیم که یک پله ما را بالاتر ببرند نه اینکه درجا بزنیم با آنها یا سقوط کنیم. یا به دوستی دیگر می گفتم به جای مشکل بر راه حل تمرکز کن. یا به جای چرا به چگونه فکر کن. یا مسئولیت زندگی را بپذیر و ... همه اینها چیزهایی بود که در سخنرانی ها تکرار و تائید می شد.

نمی دانستم. من نمی دانستم اینها را برای چه باید بخواهم اما می دانستم که اینها چیزهای اصیلی است. حالا می دانم که این ماجرا همه به این جهت است که بتوانی بر خودت تکیه کنی و بر هیچ کس دیگر جز خودت تکیه نکنی. حالا می فهمم که بی اعتنایی به تشویق و تخریب دیگران حسن من است نه خودخواهی و غرور من. حالا می دانم که کمی خشونت من در خصوص نپذیرفتن دلایل غیرموجه و قطع رابطه ها به دلیل اهمیتی است که زمان و کیفیت آن برای من دارد. اینکه آدمها فرصتی داشته اند برای جبران اشتباه اما تکرار کرده اند و دیگر تمام است. حذف آدمهایی که مکنده انرژی هستند و تنها کارشان غبارآلود کردن فضاست، خودخواهی نیست. شاید این هم کمی از بدشانسی من است که آدمهای اطرافم هیچ شبیه من نیستند و کمی هم از بی میلی من برای ورود به جمع های جدید است. ترس از اینکه دوباره همان آدمها دوباره همان سو تفاهمها دوباره همان دور باطل ... و من نگران این قطع ارتباط نیستم. منتظرم. منتظرم که آدمهایی که مثل من فکر می کنند بیایند. مثل امسال عید که چیزی را که می خواستم پیدا کردم می دانم که آدمهایی که باید بیایند هم خواهند آمد. 

از بحث دور شدم. زندگی اصیل از نظر من زندگی است که هر کس در آن احساس آرامش می کند. زندگی که فرد خودش در آن زندگی با خودش در آشتی است. منتظر تحسین و تشویق دیگران نیست و برایش مهم هم نیست. مهربانی در عین اقتدار است و از ضعف خبری نیست. سکوت خودخواسته و اندیشیده است نه از سر غرور و تکبر. تحمل تنهایی را دارد و تنهایی برایش سنگین و آزاردهنده نیست. و خیلی چیزهای دیگر. شکست می خورد اما شکست خورده نمی ماند. توان نه گفتن دارد . مسئولیت پذیر و قابل اعتماد است. من خودم را چنین آدمی می بینم. اما چیزهایی هست که می خواهم باشم و هنوز ندارمشان. مهمترین شان صبوری و فروخوردن باقیمانده خشمم است. یکی دیگر اینکه بجای حذف کردن ببخشم. یکی دیگر ...

من تقریبا به جایی که می خواستم رسیده ام. نشانه اش برای خودم اعتمادی است که پدر و مادرم به من و نظرات من دارند و اعتباری که به آن می دهند. و این جایگاه را من بدست آوردم. نه اینکه هدفم باشد. از عوارض مثبت جانبی عقل و درکی بود که در خودم پرورش دادم. دیگر اینکه محرم اسرار دیگران هستم و راز آنها من را سنگین نمی کند برای افشای راز. دیگر اینکه در مورد مسائل دیگران فکر می کنم و نظر می دهم.  آدمها می دانند که برای من اهمیت دارند ؛ شخص خودشان فارغ از تمام خصوصیت خوب و بد شان. من به این درک رسیده ام که آدمها را از خصوصیت شان جدا کنم. آنها را فرعی بدانم و خودشان را اصل. برای همین درگیر می شوم با مدیر مجموعه بر سر مستخدم مان که کارش را نمی پسندی حق نداری شخصیتش را تحقیر کنی. 

نوشته ام باز هم آشفته شد. صداهایی در ذهنم هست که نمی توانم بشنوم یا بفهمم چه می گویند اما با وجود تمام درگیری هایی که با معدود آدمهای اطرافم دارم ، از خودم مسیرم و تلاشم راضی هستم. و می دانم هنوز خیلی راه مانده تا رسیدن به آنجا که باید برسم. به کجا باید برسم؟

 

 


Viewing all articles
Browse latest Browse all 9643

Latest Images

Trending Articles