شانه ها
اطراف من
هر لحظه کم تر اند از قبل ...
.
پ.ن
همیشه دوست داشتم قبری نداشته باشم ، شاید واسه اینکه میخوام غربتی که از بچگی باهام بوده رو تا جریان مرگمم داشته باشم .. نمیدونم چرا ولی این غربت رو دوست داشتم
مادرم میگفت ساعت ۳ شب به دنیا اومدی پسرم ، یه بیمارستان خلوت تو دل یه شهر ..
شبا که میخواستم برم بیرون ، مادرم میگفت زود برگرد آقا ..
میگفتم چشم مادر ، ساعت سه میام
میگفت اینکه خیلی دیره :/
بهونه میاوردم که میخوام ببینم اون ساعتی که ب دنیا اومدم دنیا چه شکلیه :)
راضی میشد :)
آخی .. دلم گرف یکم :)
پ.ن.۲
خیلی دوست دارم بدونم کیا وقتی دل من گرفتس خوشحال میشن ، یعنی بینشون اوناییم هستن که ... هی.. بگذریم :)
پ.ن.۳
زمستون بیاد .. شاید یه جایی قاطی برفا منو وبم به خاطرات پیوستیم ...







